
سم: «مثل مسخ شده ها، تو خیابونهای شهر، دنبال چی میگردم؟ دنبال خودیام که گمش کردم؟ یا دنبال یه منِ جدیدم؟ فکر نمیکردم وقتی داره از تارا برام حرف میزنه تا این اندازه روم اثر بزاره. روی منی که اصلا بهش فکر نکرده بودم، چه برسه به انجام دادنش. واقعیتش اینه که قبل از امروز، این مسئله رو بد میدونستم. چقدر ساده بودم.»
مینویسم برای شروعی تازه، مینویسم از بالهای تخیل. داستان حاضر سعی میکنه یه کم به قوه تخیل شما پروبال بده. واقعا اگه بشه آینده رو دید، چقدر حاضری براش هزینه کنی؟ یا اگه بشه خاطرهها رو فروخت، حاضری آنها رو بفروشی؟
میدونی چیه؟... «خوبیه زندگی به اینه که نمیدونی فردا، چی از آستین جادوییش برات بیرون میاره...»...
