
من روی پله ها مینشستم و دائم حرکات مرموزانه ی فریدون را زیر نظر داشتم؛ از اتاق چسبیده به زیرزمین که نیمی از سقف تیر و تخته ای اش به سمت زمین سقوط کرده بود، بیرون میآمد، بدنش را به طور وحشیانه ای کش میداد، آنقدر که آدم تصوّر میکرد دست هایش از پشت در حال در رفتن هستند. بعد دستهای درازش را مانند یک میمون در حال شکار، درون دستشویی میبرد و آفتابه ی زردِ رنگو رورفته ای را بیرون میکشید و آن را تا عمق زیرین حوض فرو میکرد. بیچاره بیبی در همین حوض وضو میگرفت، میوه و سبزی در آن میشست و...
