
کتاب کلکسیونر نوشته جان فاولز است که با ترجمه پیمان خاکسار منتشر شده است . کلکسیونر اولین مان منتشر شده جان فاولز است که باعث شهرت بسیار وی نیز شد .
کلکسیونر اثر جان فاولز
تاب کلکسیونر نوشته جان فاولز است که با ترجمه پیمان خاکسار منتشر شده است. کلکسیونر اولین رمان منتشرشدهٔ جان فاولز است که نخستین دستنویس رمان کلکسیونر را در ۴ هفته نوشت، اما ۴ سال طول کشید تا آن را بازها بازنویسی کند.کتاب پس از چاپ با موفقیت شگفتآوری روبهرو شد، به گونهای که این موفقیت باعث شد فاولز شغل تدریس را رها و زمان خود را به شکل کامل وقف نوشتن کند.
درباره ی کتاب :
کلکسیونر با استقبال زیادی روبهرو شد و فاولز را به شهرت رساند. از این کتاب چندین اقتباس سینمایی و تئاتری شده و در آثار بیشماری به آن ارجاع داده شده. کلکسیونر از اولین نمونههای ژانری است که امروزه از آن به اسم تریلرِ روانشناسانه یاد میکنیم.
کتاب کلکسیونر درباره کرد جوان فردریک کلگ. یک کارمند شهرداری بسیار تنها و دچار سرخوردگی و کمبودهای عاطفی که تنها سرگرمی اش گرفتن و خشک کردن پروانه است نام کتاب از همین رفتار او گرفته شده است. او دارای اختلالات روانی شدید است و یک دختر جوان و دانشجوی هنر به نام میراندا را دزدیده و در زیرزمین خانهاش نگه میدارد. داستان از دو زا ویه دید مرد و دختر روایت میشود. مرد میخواهد بدون آسیب زدن به دختر او را به خود علاقهمند کند و دختر از هرفرصتی برای فرار استفاده میکند اما پایان تکان دهنده کتاب جذابیت آن را چند برابر میکند. از این فیلم یک اقتباس سینمای به کارگردانی ویلیام وایلر ساخته شده است که در سال ۱۹۶۵ اکران شد. از بازیگران آن میتوان به ترنس استامپ، سامانتا اگار و مونا واشبورن اشاره کرد.
کتاب دارای سه فصل است فصل اول از زبان فردریک و تحلیل های وی از رفتار های میراندا
فصل دوم از زبان میراندا و تحلیل های او از رفتار های فردریک
و فصل آخر که کوتاه ترین فصل این کتاب است از بان فردریک است که باعث شگفتی خوانندگان میشود .
بخشی از کتاب :
دروغ چرا، من نمیتوانم خشن باشم. حتی فکرش باعث میشود زانویم بلرزد. یادم است یکبار که با دونالد از وایتچپل برگشته بودیم و در ایستاند پرسه میزدیم چند تا تِدی دیدیم که دور دو هندی میانسال حلقه زده بودند. از خیابان رد شدیم، حالم بد شد. تدیها داد میزدند و از پیادهرو هلشان میدادند وسط خیابان. دونالد گفت چه کار میتوانیم بکنیم و هر دو خودمان را زدیم به آن راه و سریع از آنها دور شدیم؛ ولی حیوانی بود، هم خشونت آنها و هم ترس ما از خشونت. اگر همین الان بیاید و جلوِ پایم زانو بزند و سیخ بخاری را بدهد دستم، نمیتوانم بهش ضربه بزنم.
فایده ندارد. نیم ساعت است زور میزنم خوابم ببرد ولی نمیبرد. نوشتن برایم یک جور مخدر است. تنها چیزی است که برایش اشتیاق دارم. امشب چیزی را که پریروز دربارۀ جی.پی نوشته بودم خواندم. درخشان است، میدانم درخشان است چون با تخیلم تمام جاهای خالی را که بقیه توان درکش را ندارند پُر کردهام.
این نخوت است؛ ولی توانایی احضار گذشتهام یک جور جادو به نظر میآید و من توانایی زندگی در اکنون را ندارم. اگر در حال زندگی کنم، دیوانه میشوم.
امروز یاد وقتی افتادم که پیرس و آنتوانت را بردم به دیدن او. سویۀ سیاهش را.
نه، حماقت کردم. آمده بودند همستد با هم قهوه بخوریم و قرار بود بعدش برویم کافه اوریمن ولی صفش خیلی دراز بود. این شد که اجازه دادم در موقعیتی قرارم دهند که ببرمشان پیش او.
بدم هم نمیآمد خودی نشان بدهم. خیلی دربارهاش حرف زده بودم. گفتند پس آنقدرها هم که ادعا میکنی با او صمیمی نیستی که میترسی ما را ببری خانهاش. و من نرم شدم.
وقتی در را باز کرد از قیافهاش معلوم بود خوشش نیامده ولی دعوتمان کرد تو. وای، وحشتناک بود، وحشتناک. پیرس حرفهای صد تا یه غاز میزد و آنتوانت انگار داشت ادای خودش را درمیآورد. سعی کردم برای هر کارِ هر کدامشان برای بقیه عذری بتراشم. اخلاق جی.پی از همیشه عجیبتر بود. میدانستم میتواند خود را پس بکشد، ولی بیشتر از همیشه اصرار داشت بیادبانه حرف بزند. احتمالاً تلاش پیرس برای پنهان کردن عدم اعتمادبهنفسش را متوجه شده بود.
برای خرید کتاب میتوانید به سایت های زیر مراجعه کنید :
دیجی کالا با 22% تخفیف ، ایران کتاب با 5% تخفیف ، 30بوک با 10% تخفیف
