
متن پشت جلد:
مرد گفت: «تا حالا با زنهای جورواجور زیادی قرار گذاشتهام. راستش، تابهحال کسی را به زشتی تو ندیدهام.»
او این حرف را وقتی زد که بعد از خوردن دسر، منتظرِ قهوه بودیم.
چند ثانیهای، حدود سه یا چهار ثانیه، طول کشید تا کاحو معنی کلماتش را بفهمد. چون حرفهایش خیلی ناگهانی بود، کاحو نتوانست منظور او را سریع درک کند. از آن گذشته، وقتی آن کلماتِ رکیک و تکاندهنده را به زبان میآورد، لبخندی هم بر لب داشت؛ لبخندی ملایم و تقریباً دوستانه که البته ذرهای شوخطبعی در آن نبود. بله، قطعاً شوخی در کار نبود؛ او حقیقتاً اینطور فکر میکرد.
